بـلـبلان مـژده کـه ایــام خـزان آخـر شـد

پـیک شـادی بـرسـیـد آه و فغان آخر شـد

گـل پـیـوســته بهارم بحرم چونکه شکفت

صـولـت بـاد دی و آفــت جـان آخـر شـد

ساقی کوثـر ما دیـده بـه دنـیا چـو گشـود

انـتـظـار هـمـه عــشـاق جـهـان آخـرشـد

گرچه عشاق وی ازخاک فزونست ولیک

جمله غـیراز من بی نام و نشان ،آخرشد

هـمه گـفـتند حـدیـثـی ز تـو ای مـایـه نـاز

نـوبـت مـا چـو رسید فرصتمان آخر شـد

ذاکرازعشق توای ماه چوپروانه بسوخت

شـمـع را عمـر در این راه،همان آخرشد

شعر از ذاکری

تو رفتی و یکی آمد ، شبی چراغ بدست

ز راه جنگل زیبا و آشنا ، با ما

کنار کلبه چوبی نشست با حسرت

گریست تا به سحر، زار و بی صدا تنها

............................................

دلش گرفته و غمگین ، چو مرغ پر بسته

اسیر عشق مجازی ، که چون سرابی بود

نه  میل ماندن و نه ،  پای رفتن داشت

تمام عشق من و او ، بسان خوابی بود

..................................................

چه روزگار خوشی بود میان جنگل و کوه

بدشت پر ز شقایق ، ترانه می خواندیم

درون زورق کوچک ، ولی طلائی رنگ

بسوی ساحل بی انتها ، پیش می راندیم

.....................................................

نسیم صبح بهاری ، صدای چلچله ها

شمیم عطردل انگیز یاسمن ها بود

میان سوسن و سنبل چو ماده آهوئی

نگاه منتظرش سوی من ، چه زیبا بود

.....................................................

گره فکنده بدوره تنش دو دست من

 بدور شاخه گلی همچو ساق نیلوفر

دو چشم ساحر او سحر می کند جان را

دو لعل پر هوسش هم می است و هم ساغر

...............................................

به زیر تابش خورشید ، زلف زرّینش

بروی سینه من ، همچو رود جاری بود

حرارت تن او آتشی به جانم ریخت            

تنم خیال نمودی میان ناری بود

شعر از ذاکری

بوی پاییز می رسد از راه

باد و سرما دوباره می آید

گوئی از آسمان دل هر دم

غم بسان گلوله می بارد 

 

دختر ناز من بشور و نشاط

کیف و دفتر کتاب می خواهد

شوق رفتن به مدرسه چه بسا

خواب و خوراک وی همی کاهد

 

در رخ نازنین دخترکم

عکس خردیّ من همی پیداست

خاطرات بباد رفته ی من

بینم اینک چقدر هم زیباست

 

باز آشفته و غمینم من

از پیامی که می رسد بر گوش

اندک اندک بزرگ می گردد

دختر ناز من بجوش و خروش

 

یادم آید که مادر من هم

رخت تازه برای من می دوخت

تا که من هم رسم به سنٌ بلوغ

شمع وار آب می شد و می سوخت

 (ذاکری)

شعری از زبان یک مادر خطاب به دخترش که تازه می خواهد به مدرسه برود. ادامه خواهد داشت.انشاءا...