تو رفتی و یکی آمد ، شبی چراغ بدست
ز راه جنگل زیبا و آشنا ، با ما
کنار کلبه چوبی نشست با حسرت
گریست تا به سحر، زار و بی صدا تنها
............................................
دلش گرفته و غمگین ، چو مرغ پر بسته
اسیر عشق مجازی ، که چون سرابی بود
نه میل ماندن و نه ، پای رفتن داشت
تمام عشق من و او ، بسان خوابی بود
..................................................
چه روزگار خوشی بود میان جنگل و کوه
بدشت پر ز شقایق ، ترانه می خواندیم
درون زورق کوچک ، ولی طلائی رنگ
بسوی ساحل بی انتها ، پیش می راندیم
.....................................................
نسیم صبح بهاری ، صدای چلچله ها
شمیم عطردل انگیز یاسمن ها بود
میان سوسن و سنبل چو ماده آهوئی
نگاه منتظرش سوی من ، چه زیبا بود
.....................................................
گره فکنده بدوره تنش دو دست من
بدور شاخه گلی همچو ساق نیلوفر
دو چشم ساحر او سحر می کند جان را
دو لعل پر هوسش هم می است و هم ساغر
...............................................
به زیر تابش خورشید ، زلف زرّینش
بروی سینه من ، همچو رود جاری بود
حرارت تن او آتشی به جانم ریخت
تنم خیال نمودی میان ناری بود
شعر از ذاکری