گـر هم نفسی هـر نفسی بـا من بـاش
امشب منـم و طـواف کاشـانه دوست
می گردم تا به صبح در خـانه دوست
زیرا که بهر صبوح موسوم شده است
کاین کاسهٔ سـر بدست پیمانه اوست
رباعی از مولانا
************
« امشب منم و طـواف کـاشـانه دوست »
پـروانـه بـیـا ، ببین تـو پـروانـه دوست
از شوق رخش سماء برقص آمده است
سیمرغ جهانست و جـهـان دانه دوست
خواهـی کـه جـهـان هَـمی بِکامَت گردد
یک چنـد بـزن تـو هم ز پیمانه دوست
ایـن دل بـه هـزار گـنـج قـارون ندهم
اـن دل نـبـود که هسـت غمخانه دوست
بـا جـان تـو جـان ، بهـا و قیمـت یابد
جـان را چکـنم بـی رخ جانانه دوست
گـر هم نفسی هـر نفسی بـا من بـاش
تـا شـرح دهم هـر نفس افسانه دوست
گـر دسـت بـه دامـان وصالـش نـرسد
بـا یـاد رُخَش خوشم به ویرانه دوست
ذاکـر ز کـف غـیـر ، نگـیـرد سـاغـر
تـا هسـت ورا سـاغر و میخانه دوست
شعر از ذاکری
لازم به توضیح است مصراع اول رباعی مولانا سبب سرایش این غزل گردید که در مطلع غزل هم آمده است
خیـال روی چـون مـاهـت پـریشـان می کـنـد مـا را