رخ جـانـانـه
امـشـبم نـیـز بـیـاد ، رخ جـانـانـه گذشت
تا سحـر ذکر لـبـش ، با می و پیمانه گذشت
آخر این درد جگـر سـوز به درمان نـرسید
عمـر بر آب شـد وُ از سر پـیـرانه گذشت
بـر درِ خـانـه نشـسـتم که بـبـیـنم رویـش
دلبـر آمـد ز سر کوچه چـو بیگانـه گذشت
عـاقـلا چـنـد کـنـی مـؤعظـه ام عاقل شـو
کار مـن در ره او ، از حـد دیـوانه گذشت
غافل از خویش شدم ، عهد جوانی طی شد
همچومـاه از لب ایـوان کـه دزدانه گذشت
ذاکری خوش بنشین جام مِی ات پُر مِی باد
غم عمری چه خوری گوشه میخانه گذشت
شعر از ذاکری
غزلی طنزواره
آتـشی انـداخـت بـر جانم بـه بـوس
دلـبــری زیـبــاتـر از تــازه عـروس
چه عروسی صورتش چون قرص ماه
خـوبـروئـی مهـربـان ، نـاز و مـلـوس
چـون گرفـتـم در بـغـل او را بـه مهـر
گـُر گـرفت وگفـت ، لـبـهایم بـبـوس
غـرق بـوسش ساختم سر تـا به پـا
سـوخـتـم از گـرمی و هـُرمِ نـفـوس
آتـشـی بـرخـاسـت از اجـمـاعـمـان
چون تـوان گفتن چـِها شد با عروس
ناگهان جستم ز خواب خـوش دریـغ
در بـغل دیدم یکـی همچون ونـوس
شعر از ذاکری

خیـال روی چـون مـاهـت پـریشـان می کـنـد مـا را