چند بیتی از یک غزل

چـنـدی بُـوَد چـو غـنچـه دلـم وا نمی شود

غم های دل ، بـه بحر عمان جـا نمی شود

گـِریَم ز داغ لاله وُشـان وطن ، چـه سـود

این عقده ها بـه اشک روان وا نمی شود

هــل مـن معـیـن مـردم بـیـچــاره نـشـنـود

گـویـا بـه خـواب رفتـه خدا ،پـا نمی شود

مـردم ! ازاین خـدای دروغـیـن حـذر کنید

بـا این هـزار چهـره کـه سـودا نمی شود

چشـم انتظار مرگـم و گویـا کـه آن عزیز

سـرگـرم غنچـه چینـی و پـیـدا نمی شود

اینجا کسی به فکر کسی نیست ای دریغ

بـی دسـت غـیـب زخمـه مداوا نمی شود

شعر از ذاکری

تقدیم به آنکه نفسم به نفس و نفس او به نفسم بند است

***********

دوستم

ای نازنینم

عشق دیر هنگام و اما ، بهترینم

ای تمنای وجودم

پاکتر از آب چشمه

وی امید آخرینم

روز و شب چون مهر و ماهی

مهر تابان ،نور افشان

کلبه تاریک دل را روشنایی بخش

درد این وامانده را با دست خود

مرحمی بگذار و قدری ، التیامی بخش

مرو از پیش من ، ترکم مکن

من بی تو دلگیرم

ضعیف و ناتوان و خسته ام

بنگر ببین پیرم

مرو از پیش من هرگز

که من بی تو به آنی زود می میرم

بمان با من

مرو هرگز

که من با بودنت

جان و توانی تازه می گیرم

فدای قد و بالایت

باش با من تا قیامت

بودنت را دوست دارم

شعر از ذاکری

ادامه نوشته