خیـال روی چون ماهـت پریشـان می کنـد مارا

نگـاه همچو آهویـت چه حیـران می کنـد ما را

گهـی خندانم از شوقت گهی رقصان چر پروانه

خدا داند که این عشقت چوصنعان می کند مارا

بـه زنـدان غمت گشتم اسیـر و دیده کم سو شد

 فـلک آخَـر سَـری  یعقوب کنعـان می کند مارا

بـیـا از بـوی تـو یـابـم شـفـا و  دیـده  بگشـایم

و یـا پیـراهنی بفرست کـه درمـان می کند مارا

گهی مجنون گهی وامق گهی ویس وگهی فرهاد

 عجب عشقی نصیبم شد چوخوبان می کندما را

در این دنیای تاریکی که پر از دیو فرتوت است

مـرا یکـدم بخود مگذار چو دیوان می کند مارا

خدایـا شکـر می گویـم از این مینوی پر ریحان

نفس از بوی ریحانش چو  ریحـان  می کند مارا

بیا ذاکر تو هم بس کن قوافی سهل شـد این بار

اگر چه وصف  او هر  دَم خرامـان می کند ما را

******************

غزل از ذاکری

تقدیم به آن دوست عزیز و نازنینی که صداقت و پاکی در مهر و محبتش موج می زند 

          غزل غمگسار می آید

بیـا کـه بـا تـو بهـارم  !  بـهـار می آید

امـیـد  رفـتـه  ز کـف در کـنـار  می آید

دوای درد مـنـی  ای طبیـب معجــزه گـر

نـفـس بشـوق تـو بـا غـم  کـنـار می آید

اگـر شکسـته دلـم را  رفیـق بـی مـقـدار

چـه غم که از پس آن  غمگسار می آید

ز طعنـه های سیه دل مخورغـم ای جانا

که زود پیش پای توبس شرمسارمی آید

فـدای چشـم خـمارت  که دل بَـرَد هَـر دَم

بِـبُـرد دل ز کـف  ایـنک  خـمـار می آیـد

بمان به بـاغ دلـم بـا تو گل دهد  عشقـم

کـه عشـق بـی تـو نگارا چو خـارمی آید

سخن ز عشق تو گیرد بها وقدر و قوام

که واژه واژه غـزل چـون شرار می آید

اگـر بـه لطف سخن  پِی بَرَد کسی ذاکـر

بـه پـای سـر بـه بَـرَت بـی قرار می آید

شعر از ذاکری

تقدیم به کسی که بی بهانه و صادقانه عشق می ورزد