خیـال روی چون ماهـت پریشـان می کنـد مارا
نگـاه همچو آهویـت چه حیـران می کنـد ما را
گهـی خندانم از شوقت گهی رقصان چر پروانه
خدا داند که این عشقت چوصنعان می کند مارا
بـه زنـدان غمت گشتم اسیـر و دیده کم سو شد
فـلک آخَـر سَـری یعقوب کنعـان می کند مارا
بـیـا از بـوی تـو یـابـم شـفـا و دیـده بگشـایم
و یـا پیـراهنی بفرست کـه درمـان می کند مارا
گهی مجنون گهی وامق گهی ویس وگهی فرهاد
عجب عشقی نصیبم شد چوخوبان می کندما را
در این دنیای تاریکی که پر از دیو فرتوت است
مـرا یکـدم بخود مگذار چو دیوان می کند مارا
خدایـا شکـر می گویـم از این مینوی پر ریحان
نفس از بوی ریحانش چو ریحـان می کند مارا
بیا ذاکر تو هم بس کن قوافی سهل شـد این بار
اگر چه وصف او هر دَم خرامـان می کند ما را
******************
غزل از ذاکری
تقدیم به آن دوست عزیز و نازنینی که صداقت و پاکی در مهر و محبتش موج می زند
خیـال روی چـون مـاهـت پـریشـان می کـنـد مـا را