ای چرخ ببین با من ، آخر چه جفا کردی

بـه خـدا ترکِ تـو یکدم به جهان نتوان کرد
شـرح ایـن قصـه جـانسـوز بیـان نتوان کرد
درپس خنده کنم اشک خودای دوست نهان
چه کـنـم آه جـگــر سوز نهـان نـتـوان کرد
شعر از ذاکری
با الهام از تک بیت ( نفس بانو ) و غزلی از حضرت حافظ این غزل سرود شد
گر سر و جان به قدوم تو نبازم چکنم
با غم عشق تو ای ماه نسازم چکنم
از نفس بانو
*********
روشن از پرتوِ رویت نظری نیست که نیست
مِنَّت خاکِ درت بر بصری نیست که نیست
حضرت حافظ
**********************
چون تو درهردو جهان حوروپری نیست که نیست
بـی تـو در جنت مـأوا ، خـبـری نیسـت کـه نیسـت
مـن نگـویـم کـه تـو در جـلـوه گـری بـی مـثـلـی
همه گویند چـو تـو جلـوه گـری نیست که نیست
گـر بِـبـُرّی سـَرِ مـا ، یـا کـه بـبـخشـی از لـطـف
غـیـر مهرت به دل و جان ، اثـری نیست که نیست
هـمـه در شـهـر سـخـن ، از مـن و عـشـقت گـویند
غـیـر این قصّه به بازار ، سمری نیست که نیست
گـر چـه حـافـظ هـمـه جـا ، داد سـخـن از تـو دهـد
هـمچـو ذاکـر بـه کـمنـدت ، دگـری نیست که نیست
شعر از ذاکری
تنهـا نـه مـنـم والـه و شـیـدای نگاهت
چشمان همه مانده در این شهر براهت
شعر از ذاکری
این شعر زیبا که با نام زیبای تو ردیف بندی شده است از محمد علی بهمنی است حیفم خوانده نشود
**************************
ای ردیف غزلم،ورد زبانم،نفسم
حاکم گستره ی فن بیانم ، نفسم
تو چه کردی که دلم این همه خواهانت شد؟
حکم کرده است فقط با تو بمانم نفسم
گوشه ی دنج اتاقم شب شعری برپاست
گرم چندین غزل پر هیجان ام نفسم
بیستون چیست؟ بگو تا دل البرز بِکن
امتحان کن به گمانم بتوانم نفسم
چه شده راحت من! این همه ناآرامی؟
غرق تشویش شدی من نگرانم نفسم
بسته ای بار سفر را به کجاها بی من
من که همراه تر از هر چمدانم نفسم
زندگی بی تو اگرمرگ نباشدزجراست
با تو تنظیم شده هر ضربانم نفسم
شب سپید است،کنارتوتنم نورانی ست
با تو خورشید ترین ماه جهانم !نفسم
محمد علی بهمنی