دل از تـو ولـو دمـی بـریـدن ممنوع
در هر دو جهان غیر تو دیدن ممنوع
مـن تـشنه یک جـام می ام از لـب تـو
از جـام دگـر مِـیی چـشـیـدن ممنوع
شعر از ذاکری
دل از تـو ولـو دمـی بـریـدن ممنوع
در هر دو جهان غیر تو دیدن ممنوع
مـن تـشنه یک جـام می ام از لـب تـو
از جـام دگـر مِـیی چـشـیـدن ممنوع
شعر از ذاکری
مروری بر خاطرات تابستان 401
********************
بیادت هست آن شب زیر مهتاب
تو را بر سینۀ خود می فشردم
نگاهم خیره بر چشمان مستت
به چشمانت ستاره می شمردم
*******************
بیادت هست با هم تا سحرگاه
ز عشق و عاشقی افسانه گفتیم
چو از مشرق برون شد مهرتابان
در آغوش هم آنجا ، ناز خفتیم
*********************
من از بوی تنت دیوانه و مست
تو چون دریای مواجی خروشان
نفس هایت به آتش می کشیدم
تنت گوئی تنوری گرم و سوزان
*********************
همیشه آرزویم بود روزی
در آغوشم چو حوری می قنودی
بدور از درد و غمهای گذشته
به همراهم غزل ها می سرودی
*********************
ز بوس اولین بر غنچه لبهات
هزاران گل شکفت بر گونه هایت
بگفتی دوستت دارم من عب .. اس
چه خوش پیچید نامم در صدایت
*********************
چه خوش خندیدی از آن بوس اول
هنوزم عاشق آن خنده هاتم
بصد عالم نبخشم تار مویت
خدا داند همیشه من باهاتم
شعر از ذاکری