ادامه شعری برای آنکه حضورش هوائی تازه دارد

************************

من خسته تر از خسته ام ای ماه دل افروز

دیگر به جهان غیر غمم یار و کسی نیست

این سینه ، پرازدردوغم وداغ وستم هاست

افتاده به یک گوشه ام و هم نفسی نیست

آیا بُوَد ای دوست شوی همنفس من؟

*****************

خواهم که در آغوش تو آرام بگیرم

ای ساحل آرامش و ای بستر پر مهر

از سینه من دور کن اندوه جهان را

با دست نوازشگر خود ساحر پر سحر

شاید که چو حافظ ز تو من نای گرفتم

شعر از ذاکری 

برای آنکه حضورش هوائی تازه دارد

**************

پر می کشم از شوق بسوی تو دگر بار

از این سر دنیا که بسی دور دراز است

دردا که مرا قدرت پرواز  دگر نیست

هرچند به این عشق مرا باز نیاز است

ای تازه ترین عطر دل انگیز بهاری

************

تو سبزترین سبزه در این دشت کویری

در هیچ کجا مثل تو را می نتوان یافت

هرچند که دیر آمده ای در بر این پیر

جز مور به ویرانه نگارا چه توان یافت

من نیز زمانی چو تو  بار و ثمرم بود

*********************

تو تازه تر از تازه بهاری نفس من

من پیرتر از پیر که عمرش به زوال است

تو غنچه نشکفته زیبای بنفشه

من پشت خمیده مَثَلِ ماه هلال است

اما چکنم حس و دلم باز جوان است

شعر از ذاکری

ادامه دارد 

بخشی از منظومه عشق دروغین 

یک زمانی که مرا حسرت دیداری بود

قسمت هر شب من یکسره بیداری بود

سهم دل از تو فقط ، حرفِ دل آزاری بود

کاش می شد که دل خویش ادب می کردم

جای ناز و بغلش حصر و  غضب می کردم

***************

می گذشت عمر به بیهودگی و هرزه دری

روزها شب شد و شبها همه در بی خبری

دل سیه گشت از آن معصیت و خیره سری

تا سَر  آلوده آن ، عشق دروغین بودم

مست رخسار بظاهر چو فروغین بودم

شعر از ذاکری 

با تشکر از دوست عزیز بانو نفس که با ذکر بیتی از حافظ سبب این سرایش شدند البته غزل طولانی هست به محض تکمیل بصورت کامل درج خواهد شد .

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد
ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم

حافظ

**********************

ما بـه امـید غـمـت رقـص کـنـان آمده ایم

از عدم تا به وجود دسـت فـشان آمده ایم

عشق را مرتبتی هست بـه هر کس ندهند

همچـو بلبل  ز سـر شـوق  فغان آمده ایم

شعر از ذاکری

همسـايـه شـدن بـا گـل و گلـزار چـه زيباست

حـتي كـه بهشـت ، بـا گـل و گلزار مصفّاست

ايـن نكـتـه ز مـن بشـنو و هـوشدار كه  جنّت

بي روي حبيب همچوكويراست وغم افزاست

شعر از ذاکری

غزل راه جفا رفتی از دفتر قدیمی

چه شد اِی بي خبراز حال من ، راه جـفا رفتي؟

مرا تنها بـه حال  خود رهـا كرده ، كـجا رفتي؟

دراين دنياي بيفرجام ،من وصد درد و صد آلام

تـو بـا بـِدرودِ  پُـر اِبـهام ، براهي پر خطا رفتي

كـنون از داغ هجرانت ، چنان در آتـش وسوزم

نمی یـابـم جـواب ایـن سـؤال ، جـانـا چرا رفتی

اگـر حـرفـي نمي گـويـم دلـيـل  نـه رضـا بـاشـد

همين بس اي جفا پيشه تو با ميل و رضا رفتي

اگـر چه ذاکـری در سـیل غم ها جان کَنَد هر دم

تـو هـم  با خاطري آسوده  از غم ها  رها رفتي

شعر از ذاکری

نگفتمـت مـرو آنـجـا کـه آشـنائـی نیست

زغیرمن به غمت ، مرهم و دوائی نیست

مَکـن شتاب در این رفتنت که خود دانی

ز درد عشق در این دامگـه رهائی نیست

مَـنِـه بـه نقش و لعاب جهانِ بی مقدار

دلت که گوهرناب استُ کم بهائی نیست

بســاط عیـش مَگسـتر در ایـن جهــان فـنـا

در این خراب گذرگه ، بدان بقائی نیست

بـکـوش مـرهـم زخـم دلـی شـوی ذاکـر

که تیـغ را به جهان غیر نار جائی نسیت

شعر از ذاکری

چه کـنم مـرا بجز غـم ، نرسد ز تو به هر دم

که خوشم به آنچه هردم ، رسد ازتومبتلا را

شعر از ذاکری

ترجمه تحت الفظی غزل ترکی

زلفت را به باد داده جمع را پریشان مکن ( در زبان ترکی افعالی وجود دارد که قرینه اش در فارسی نیست و بسختی می شود فعلی را جای گزین کرد )

منِ حیرانت را دیگر بیش از این حیران مکن

باده چشمانت را لبریز مکن برای اغیار ( اشاره به نگاه پراز شور و اشتیاق هست )

آن شهد لبهای خندانت را احسان مکن ( اشاره به همون اغیار )

ظلم بس است ای زیبایم جدا از من مگرد

این پریشان خودت را زیاد زار و پریشان مکن

به اشک چشمانم نگاه کن جاری شدنش به جیحون شباهت دارد

دیگر بس است در ظلم کردن این همه طغیان مکن ( در این بیت صنایعی لفظی خاصی بکار رفته است .

در لحظه دیدن عکست دلم در سینه لرزید

ناز بس است این همه چهره خود را پنهان مکن

عشوه چشمانت سوزاند مرا از حسرت

نگذار در حسرت مرا و دیده ام را گریان مکن

اگر چه همه دنیا افسانه عشق مرا می داند

ولی تو سرّ عاشقت را پیش کسی  بیان مکن

قلم ذاکری شروع به جوشیدن کرد وقتی تو را دید

تو هم احساس خود را دیگر پنهان مکن

زولـفووی بادَ وئریب ، جمعی پریـشان ایلمه

منِ حیرانـیـوی آرتـیق داهـی حیـران ایلمه

گـوزلریـن بـاده سینی  هِـی جـالامـا اغـیاره

 ئـو گـولش لبلریـوین شـهدینی احسان ایلمه

 ظـولـم  بَـسدور گوزلیم آیری دولانما  منسیز

بـو پـریشـانیوی چـوخ ، زار  و پریـشان ایلمه

گوزومون یاشینا بـاخ جیحونا اوخشورآخیشی

داهـی بسـدور بوقَـدَرظولموده طغـیان ایلمه

عکسیوی گورمخ همان تیتره دی قلبیم سینده

نـاز بـسـدور بـوقَـدَر  چهره وی پونهان ایلمه

گوزلرین عیشوه سی یاندیردی منی حسرتدن

 قـویـما حسـرتـده منی دیدمی گیریان ایلمه

گـرچه دنـیـا  بـولـوری عشقمین افسانه سینی

سَن  ولـی عاشیقیوین سـئـرّیـنی  عنوان ایلمه

ذاکیرینین قَلَمی جـوشودو  سنی گورمه  قیلن

سنده ئوزحئسوی ای گول داهی پونهان ایلمه

شعر از ذاکری

غـم مهجوری ما را فقط  پروانـه می داند

غـم تنـهائی ما  ، گـوشه  ویرانـه می داند

نشاید دردهجران رابه پیش هرکسی گفتن

زبـان ایـن دل دیـوانه را دیـوانه می دانـد

شعر از ذاکری .... از دفتر قدیمی