ادامه شعری برای آنکه حضورش هوائی تازه دارد
************************
من خسته تر از خسته ام ای ماه دل افروز
دیگر به جهان غیر غمم یار و کسی نیست
این سینه ، پرازدردوغم وداغ وستم هاست
افتاده به یک گوشه ام و هم نفسی نیست
آیا بُوَد ای دوست شوی همنفس من؟
*****************
خواهم که در آغوش تو آرام بگیرم
ای ساحل آرامش و ای بستر پر مهر
از سینه من دور کن اندوه جهان را
با دست نوازشگر خود ساحر پر سحر
شاید که چو حافظ ز تو من نای گرفتم
شعر از ذاکری

خیـال روی چـون مـاهـت پـریشـان می کـنـد مـا را