غزل ماه زیبا

غزل یادم نمی کنی از دفتر قدیمی

جـانـا چـه شـد که رفتی ویادم نمی کنی

حـالـی ز مـن نپـرسی و شـادم نمی کنی

در حیـرتـم کـه بـا همـه  مـهـرورزی ام 

رحمـی بـه جـان داده به بـادم نمی کنی

دارد هـزار شکـر کـه بـا ایـن همـه عنـاد

حکـمـی بـرای  نـفـی بـلادم  نمـی کنی

جـور و جفـا بس است و  بترس زاه آتشین

بـر گـو چرا کـه  تـرک عنـادم نمی کنی

گفتـا بـس است شکوه و  زاری دعای خیر

در  ایـن سفـر تـو شـه و  زادم نمی کنی ؟

جانم بسوخت زین سخن و اشک  بی امان

چنـدان گـرفت درک مـرادم  نمی کنی

ذاکـر تـو نیـز همچو گل بـی وفـای  من

حـالـی ز مـن نپـرسی و یـادم  نمی کنی

شعر از ذاکری