تبریک سال نو

یک داستان عشقی واقعی
مطلبی که می خواهم تعریف کنم و دلیل سرایش غزل زیر شده است یک داستان واقعی که در شهر ما اتفاق افتاده است . داستان از این قراراست روزی با یکی از همکاران که هر روز صبح برای ورزش به کوههای اطراف شهر می رفتیم در خصوص شعر و عشق وعاشقی طبق روال عادی صحبت به میان آمد ایشان گفتند داداشم که سه یا چهار سال از من بزرگتر هستند و آن موقع کارمند اداره دخانیات بودند و ( بر حسب قضا از شاعران خوب شهرمان هم هستند ) عاشق یک دختری بودند .
اتفاقاً من آن دختر رو می شناختم اسمش فریده بود وقتی که من کلاس چهارم و پنجم ابتدائی تحصیل می کردم او معلم ورزش دبستان دخترانه ناهید بود هر روز از خیابان سینا که خونه ما آنجا بود ناگزیر بود برای رفتن به مدرسه و یا رفتن به بازار از آن خیابان عبور کنه . اگر در آن زمان در شهر ما 10 تا دختر زیبا به معنی واقعی کلمه بودند ایشان جزو 5 نفر اول بحساب می آمدند قد بلند با موهای صاف قهوه ای خرمائی و باریک اندام .
هیچ یادم نمی ره برای رفتن به مدرسه همیشه شلوار جین آبی تند لوله تفنگی که آن زمان بهش شلوار لی می گفتند می پوشید با یک تیشرت یقه گرد مشکی آستین کوتاه و یا پیراهن جلو دگمه خور سفید که آستین هاشو تا نزدیکی آرنج تا می کرد و یک دستمال گردنی توری قرمز گلی خوشرنگ بگردنش می بست و سمت چپ گره می زد .
برگردیم به اصل ماجرا . دوستم می گفت داداشم و فریده همدیگر خیلی دوست داشتند تا اینکه باصرار پدر دختر ، فریده با شهردار آن وقت قزوین ازدواج می کنه و ناچاراً از زادگاهش دور می شه سالها سپری می شه و اینها دیگه همدیگر رو نمی بینند و داداش دوستم هم تشکیل خانواده می ده و صاحب چند بچه هم می شن . دوستم در ادامه توضیح داد روزی طبق عادت بعد از ظهر با داداشم آرام توی خیابون قدم می زدیم یهو دیدم از داداشم خبری نیست . برگشتم پشت سرم و نگاه کردم دیدم داداشم مثل یک چوب یا سنگ خشکش زده و چند متر از من عقب تر مات و مبهوت ایستاده ولی اشک بی امان و بیصدا همینجوری از چشماش می ریزه .
بر گشتم گفتم داداش چی شده چرا اینجوری می کنی دیدم اصلاً صدای منو نمی شنوه و همچنان به روبرو زل زده و خیره شده . من هم برگشتم به سمتی که او خیره شده بود نگاه کردم دیدم فریده با مامانش از روبرو میان که اونم آن طرف خشک زده است .
این داستان همیشه مثل پرده سینما در ذهن من گه گاهی خطور می کرد تا اینکه چند روز پیش در یک محفل ادبی باهم بودیم طبق معمول تا داداش دوستم را دیدم و بعد از خواندن چند غزل زیبا توسط ایشان ، مطلع غزل مورد نظر ( سنی گورجک ) همانجا بذهنم رسید تا رسیدم خونه سعی کردم بصورت یک غزل بنویسم .
ذاکری
اُلّام گـوزلیـم ، زار و پـرشــان ، سنی گورجک
( زار و پریشان می شوم زیبایم موقع دیدن تو )
یـانّـام اولارام ، شـمـع فـروزان ، سنی گورجک
( می سوزم و شمع فروزان می شوم موقع دیدن تو )
سـورما کی نَـئـدَن ، اولمَه میشَم جان هَلَـه واردیـر
( نپرس که از چه تا حالا نمرده ام و جان هنوز در بدن هست )
حیفظ ایلَه میشم ، تا اولا قوربـان ، سنی گورجک
( حفظ کردم تا قربان بشود موقع دیدن تو )
یـاده سالارام ، سَـنـلَه گِـئـچن ، گـونّـَری بیـر بیـر
( بیاد می آورم یک به یک روزهائی را که با تو گذراندم )
گـوز یاشیم اولار ، سیل خروشان ،سنی گورجک
( اشک چشمانم سیل خروشان می شود موقع دیدن تو )
یـوز حـیـلـه یـیـلـن ، ایـلـه میشـم ، قـلبیـمـی آرام
( با صد حیله قبلم را آرام کرده ام )
تـَزدَن اُوجالار نـالَه سـی ، حِـیـوان سنی گورجک
( از نو تازه می شه ناله حیوونی موقع دیدن تو )
جیسمیم قـورویـار، طاقَـتـیـم اَلـدَن گـِئـدَر اِی داد
( جسمم خشک می شه طاقتم از دست می ره ای داد )
باخ گور اولارام داش کیمی بیجان سنی گورجک
( نگاه کن مثل سنگ بیجان می شوم موقع دیدن تو )
یـان گئشمـه دایـان ، طاقتیم اَلـدَن گئدیر، اِی گول
( بی اعتنا نگذر صبر کن طاقتم از دست می ره ای گل )
هـم تـازَه لَـنـیـر آتش هـئجـران ، سنی گورجک
( هم تازه می شود آتش هجران موقع دیدن تو )
ذاکـر سَـنَـه قـوربـان ، بـوقـدر گـَلـدی اَلـیـم نَـن
( ذاکر بقربان تو اینقدر از دستم بر می اومد )
تَـزدن آلـیـشیـر ، آتـش کـاروان ، سنی گورجک
( از نو شعله ور می شود آتش کاروان موقع دیدن تو .... اشاره ترانه کاروان رهی معیری است )
شعر از ذاکری