در حسرت خواهی ماند

از دیدار من

من

آن پرنده زیبای خوش نوائی هستم

که با یک ترنم

همه گلها را عاشق و مسحور

خود می کند

کافی است

لحظه ای

به آواز من گوش کنی 

شعر از خودم : ذاکری

*****************

 

You will remain in regret

from my meet

I

I am that beauty songbird

That with one sing

All the flowers

In love and enchanted

I do to myself

enough Is

Just a moment

To my song

you listen

Poem by myself:Zakeri

غزل دلبر طرار

دوش آن دلــبر طـــرار بـه پیــش مـا بـــود

خانــه روشــن ز رخِ  مـاه  جـهان آرا  بـــود

سوسنش رقـص کـنـان ، یاسمنـش عطـرفشـان

نرگسـش عشوه کنان ، هم نفــس میـنا  بـــود

دف و چنگش بکف  و  بلـبـل خوشخوان دربـر

نگـهـش دوختــه  بر ،  سـرو سهـی  بالا بـــود

عالــمی بـــود کـه  وصفش  نتـوانـی گـفـتن

گـر چـه  نـا گفـته  هـویــدا  بـه بـر دانا بـود

آن عزیزی که ز شوقـش همه  در  وجد  آیـند

کهــنه رنـدیست که  از روز  ازل شـیدا بــود

شبنمــش مـایــه  امــید  و خودش  مایـه نـاز

خاکــزادش  به سخن  چشـمه  فیض ما بـــود

دل  بیـاد  صنـمی  رفـت  رخـش  مـاه  تـمام

دو لـبـش قـنـد  و عسل ،  همچو مِیِ صهبا بود

هـرچـه گـفتیم  شـنـیدید در اوصاف  رُخَـش

مَـثـَلِ یـک  ز هـزار اسـت  ، چـنان زیـبا بود

ذاکــر ار لاف  زد  از عاشــقـی و شـیدائــی

گردنـش  در گــرو  سـاعـد  سیمین سـا بـود

شعر از ذاکری

 

بازخوانی یک شعر قدیمی سپید

**************************

شکوه عشق 

.........

گفتم تو..

گفت من؟

گفتم نه ! من...

گفت دیوانه ای

گفتم وقتی هستی آرامم

گفت هذیان می گوئی...

خندیدم....

ساکت شد...

وسر بزیر افکند

خوب که نگاه کردم ...

زیر گیسوان بر رخ ریخته

آرام می گریست

من شکوه عشق را در دیوانگی دیدم آخر او هم دیوانه شده بود

نوشته از ذاکری

ترجمه تحت الفظی غزل بهار می آید

*********************

دلتنگی مکن بلبل شیدا دوباره بهار می آید

آن دلبر غنچه لبِ چشم خمار می آید

کوچه ها رو جارو می کنم و آب و گلاب می پاشم

اگر نسیم خبر آورد که آن دلبر پرناز ِگلعذار می آید

صبر مرا هم برید فراق دلبر من

چه خوش می شود که بگویند قرار دل من می آید

موقع رفتن بصحرا روحم می خواهد به پرواز درآید

اگر چه چند روزی است دوباره برف می آید

کار طبیعت اینه که بارندگی هایش را نگهدار می دارد

باران می بارد به همراه برف و سیل های بیشمار می آید

دوباره صدای دُرناها فضای روستا را پر می کند

وقتی که  به آسمان  نگاه می کنی می بینی قطار قطار می آید

باد خزان با آن نِخوَتَش غنچه های درو کرد

او نمی داند که بعد از زمستان بهار می آید؟

دوباره گلشن مان شکوفه می دهد و همه جا با صفا می شود

شب ظلمانی رود و آفتاب طلوع می کند و بشارت می آید

هر چقدر بگوید سخن ، سینه ذاکری پر است

هر چه بگوید ، سخن مثل درّ شاهوار می آید  

اسرار غیب

نـازم بـه آن گـُلـی  ،  کـه  مـرا مبتلا کـنـد

از مـن مـرا گـرفـته و  از مـن  ، رهـا کند

سیمین تـنـان غنچه دهـان را شمار نیست

آیـا بُـوَد در آن میـانه یکی  رو بـه مـا کند

کس نیست واقف ازمن و اسرارغیب لیک

خود دانـدش کـه بـا من مسکین چه ها کند  

در عـمـر رفـتـه هـیچ نـدیـدم کـه یـک  نفر

بـر عـهـد  بـسـتۀ  خـود ، خـوش وفـا  کند

غـافـل مشـو  ز بـازی  چـرخ  زمـانـه  کـو

فـرصـت کـجـا  دهـد بـکسـی تـا  صـفـا کند

اســرار خـود  به  پیش کسی بـازگو  مکن

یـک  شـب نـرفته  بر  همگان  بَـر مَلا کند

نـازم بـه آن  نـگاه  تـو  ای  ساحر  فسون

بـا  یـک کـرشـمه  زخـم دلـی  را  دوا کـنـد

ذاکـر  بـراه عـشـق نـشـایـد کـه خسته  شد

دلـبـر اگـر چـه  راه  خـود از تـو جـدا کـنـد  

شعر از ذاکری

غزلِ باهار گلیری

داریخـما بولبول شـیدا  ، گئنه  بـاهـار گلیری

ئـو غونچه لبلـری دئـلبر ، گوزی خمار گلیری

کوچـه بـاجانی  سوپوررم  ، گولابلا سوء سپرم

نسـیم گتیرسـه خبـر ، نازلی گولعـوذار  گلیری

منیمده  صبـریمی کـسدی فـراقی دئـلـبـریمین

نـئه خـوش اولار دییلـَرکـی ، مَنَه قـرار گلیری

چوله چئخاندا بوتون  روحوم آزقالار اوچسون

اگـرچـه بیر نـئچه گوندون  دوباره قار گلیری

طبیعتین ایـشی بـو ، ساخلـیار یـاغین تی سینی

یـاغیش یـاغـیر قـاریـله سئلده بی شمارگلیری

دوبـاره دورنـالارین سـسلـری  دوشـر کـنـده

گـویـئه  بـاخاندا گوررسن قاطار قاطار گلیری

خـزان یـئلی نـئخوتـله  بیـچدی غونـچه لری

ئـو بـولموری داهی قیشدان سورا باهار گلیری

دوبـاره گـولشنیـمیز گـول آچار صفالی اولار

ظولوم گئجه سی گِئدَرگون چئخار بَشارگلیری

نـئقدر سـویـله سـه سوز وار سینه سی ذاکرینی

دئـدیکـجه سـوز ، مَـثَـل دُرّ  شـاهـوار گلیری  

شعر از ذاکری