ترجمه تحت الفظی غزل بهار می آید
*********************
دلتنگی مکن بلبل شیدا دوباره بهار می آید
آن دلبر غنچه لبِ چشم خمار می آید
کوچه ها رو جارو می کنم و آب و گلاب می پاشم
اگر نسیم خبر آورد که آن دلبر پرناز ِگلعذار می آید
صبر مرا هم برید فراق دلبر من
چه خوش می شود که بگویند قرار دل من می آید
موقع رفتن بصحرا روحم می خواهد به پرواز درآید
اگر چه چند روزی است دوباره برف می آید
کار طبیعت اینه که بارندگی هایش را نگهدار می دارد
باران می بارد به همراه برف و سیل های بیشمار می آید
دوباره صدای دُرناها فضای روستا را پر می کند
وقتی که به آسمان نگاه می کنی می بینی قطار قطار می آید
باد خزان با آن نِخوَتَش غنچه های درو کرد
او نمی داند که بعد از زمستان بهار می آید؟
دوباره گلشن مان شکوفه می دهد و همه جا با صفا می شود
شب ظلمانی رود و آفتاب طلوع می کند و بشارت می آید
هر چقدر بگوید سخن ، سینه ذاکری پر است
هر چه بگوید ، سخن مثل درّ شاهوار می آید