ادامه غزل خزان زندگی

ترجمه شعر ترکی آیا چوخ ناز ایلمه

به ماه زیاد ناز نکن طاقتش را از دستش می گیری

خورشید را بیچاره کرده راهی دشت و کوه می نمایی

من چه گفتم که بدل گرفتی و همه چیزی رو بر زمین زدی

راستش را بگو درس جدائی را از چه کسی می گیری

ابیاتی از غزل خزان زندگی

غم ما را چه خوری

گذری بر خاطرات گذشته

با تو دارم بس سخن ها ، در خیال خویشتن

گفتگوئـی بـا تو تـنـهـا ، در خیال خویشتن

مـی روم در زیـر باران تـوی جنگلهای سبز

با تـو در دشت و دمن ها در خیال خویشتن

سر دهم آواز تصنیفی که با هم خوانده ایم

یـادگاری از کـهـن هـا ، در خیال خویشتن

در کـنـار آتـشـی تـا دم دمـای نیمه شب

می نـشـانـم بر چمن ها ، در خیال خویشتن

می فشارم در بغل تا جملگی یک تن شویم

عاشقم بـر این شدن ها ، در خیال خویشتن

بـا تو ای آرام جان عمرم بسر شد ای دریغ

روی تو هرگز ندیدم جز خیال خویشتن

شعر از ذاکری ( ادامه دارد )