ادامه غزل خزان زندگی

+ نوشته شده در سه شنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۳ ساعت ۱۱:۵۳ ق.ظ توسط ذاکری
|
ترجمه شعر ترکی آیا چوخ ناز ایلمه
به ماه زیاد ناز نکن طاقتش را از دستش می گیری
خورشید را بیچاره کرده راهی دشت و کوه می نمایی
من چه گفتم که بدل گرفتی و همه چیزی رو بر زمین زدی
راستش را بگو درس جدائی را از چه کسی می گیری
با تو دارم بس سخن ها ، در خیال خویشتن
گفتگوئـی بـا تو تـنـهـا ، در خیال خویشتن
مـی روم در زیـر باران تـوی جنگلهای سبز
با تـو در دشت و دمن ها در خیال خویشتن
سر دهم آواز تصنیفی که با هم خوانده ایم
یـادگاری از کـهـن هـا ، در خیال خویشتن
در کـنـار آتـشـی تـا دم دمـای نیمه شب
می نـشـانـم بر چمن ها ، در خیال خویشتن
می فشارم در بغل تا جملگی یک تن شویم
عاشقم بـر این شدن ها ، در خیال خویشتن
بـا تو ای آرام جان عمرم بسر شد ای دریغ
روی تو هرگز ندیدم جز خیال خویشتن
شعر از ذاکری ( ادامه دارد )