غزل گوشه میخانه

امشـب کـه سـراغ تـو گـل انـدام گرفتم

از شـرم رقـیـبـان ، خـبـر آرام گرفتم

در گـوشـه مـیـخـانـه خـزیـدم که نبینی

دردی کـه ز تـو ، دلـبـر بـد نـام گرفتم

سر مستی ما ازمی و از آب رزان نیست

زان روز که از دسـت غمت جـام گرفتم

هر چـنـد نشد وصل تو ای دوست نصیبم

با درد تـو عـمـریسـت کـه مـن کام گرفتم

در پـای تـوسرکردن مـن سـاده دلـی بود

حـق اسـت کـنـون ایـن هـمـه آلام گـرفتم

گرسـوخت دل ورفت زکف صبروقرارم

از نـرگـس چـشمـان تـو ، آشـام گرفتم

شعر از ذاکری

جون شمع در میانه غمها نشسته ایم

بند عشق

میعادگاه وصال

غرق نیاز