غزل نقاش دهر

نـقـاش دهر ، چونکه قـلم دست بـرگرفت

در صـنـع مـاه ، از رخ مـاهـت اثـر گرفت

لبخنـد تـو ، بـر رخ خـورشـیـد نـقـش کـرد

از چـشم تـو، زهـره بـه خـلقـت ثـمـرگرفت

در این مـیـانـه ، آنچـه زتـوشـد نصیب من

آتش به جـان فـتـاد و درونـم ، شـررگرفت

امّـا مـن ایـن شـرر ، نـفـروشم بـه عالمـی

دل حلقه زد چـنـانْـشْ ، که زر بـرگهرگرفت

جانا همین بس است که نامم بدفتر است

کامم بـه هر زمان ، ز تـداعـی شکر گرفت

چون خلـق را ، حال و دمـاغ فسانه نیست

ذاکـر حدیـث عشق تـو را ، مختصـر گرفت

شعر از ذاکری

نفسم