غزل نقاش دهر
نـقـاش دهر ، چونکه قـلم دست بـرگرفت
در صـنـع مـاه ، از رخ مـاهـت اثـر گرفت
لبخنـد تـو ، بـر رخ خـورشـیـد نـقـش کـرد
از چـشم تـو، زهـره بـه خـلقـت ثـمـرگرفت
در این مـیـانـه ، آنچـه زتـوشـد نصیب من
آتش به جـان فـتـاد و درونـم ، شـررگرفت
امّـا مـن ایـن شـرر ، نـفـروشم بـه عالمـی
دل حلقه زد چـنـانْـشْ ، که زر بـرگهرگرفت
جانا همین بس است که نامم بدفتر است
کامم بـه هر زمان ، ز تـداعـی شکر گرفت
چون خلـق را ، حال و دمـاغ فسانه نیست
ذاکـر حدیـث عشق تـو را ، مختصـر گرفت
شعر از ذاکری
+ نوشته شده در جمعه ۲۸ دی ۱۴۰۳ ساعت ۳:۱۶ ق.ظ توسط ذاکری
|

خیـال روی چـون مـاهـت پـریشـان می کـنـد مـا را