از سنگ و صخره سر زدم
از دره ، رد شدم
دریا شدن مرا به چه کاری که وانداشت...!
***************************
یَمِ وجود
عشق تو ای صنم به چه کارم که وا نداشت
امـا چـه سـود سعی و تـلاشم بـها نداشت
راهـی شـدم تـا بـر سـم بَـر یَـمِ و جـود
بـر قطره ای کمین چو من اما که جا نداشت
در پَـرده شـد تـا کـه نـبیـنیم رویِ مـاه
واحـسرتـا کـه دیـدن رویـش روا نـداشت
ایـن درد را غـیـر حـبیبم طـبیب نـیست
چون سازم ای فلک غم این دل دوا نداشت
آن یـاررا بگو دل ما بیش از این مسوز
کـس را توان صبر و تحمل چو ما نداشت
خـون خـوردن و نـاله شبگیرها چه سود
ظلمی کـه کـرد در حَـقِ مـا انتها نـداشت
ذاکـر ز بارگـاه عشـق ، مـشو یک قدم جدا
زیبنده نیست عـیب کنند یک گـدا نداشت
شعر از ذاکری
خیـال روی چـون مـاهـت پـریشـان می کـنـد مـا را