سفالـین کوزه ای دیوانه در دست
زمینش زد بسختی لیک نشکست
چـو افتـادش به تلّ ماسـه ای نرم
هزارن تکّه شـد بـا خاک پیوست
(شعر از ذاکری)
سفالـین کوزه ای دیوانه در دست
زمینش زد بسختی لیک نشکست
چـو افتـادش به تلّ ماسـه ای نرم
هزارن تکّه شـد بـا خاک پیوست
(شعر از ذاکری)
دیگر بسر هوای کسم نیست جان تو
دیگر توان یک نفـسم نیست جان تو
تنـها و بی نصیب نـشـینم بگوشه ای
بانگ بلند یک جرسـم نیست جان تو
صیاد سنگ دل پروبالم چه می زنی
حال پریـد ن از قـفـسم نیست جان تو
(شعر از ذاکری)
هر آنکه دردل خود مهر گلعذاری داشت
بـوقت فـصل خزان باز هم بهاری داشت
سـرای دهـر نمی شــد بـرای مـا زنــدان
دل شکستۀ ما چون تو گر نگاری داشت
( شعر از ذاکری)
کمند عشق
سالـها رفـت و نکردی به پیامی شـاد م
چه شد از چشم تو چون اشک فرو افتادم
مرغ بستـان تـو بـودم به کـمـند تو اسیر
مـن کـجـا خـواسـتم از تـو کـه کنی آزادم
اشک چشمم شده جیحون وروان بربالین
تـر سـم ایـن سـیل دمـاد م بـبـرد بنیـاد م
سر فرو می برم از غصه بدامن که مباد
تـا ثـریـا بــرود در دل شــب فــریــاد م
خـرمـن مهر تو بر سـینه نهان می دارم
تـا بـه یـک جنـبـش ابـرو نـدهـی بربـادم
توبه شیرین لبی ای دوست به ازشیرینی
من به جـان کـنـدن و ابرام به از فرهاد م
بـسـکه پـابنـد غمـت بودم و هستم گوئی
رنگ شادی ونشاط ، جمله برفت از یادم
ذاکـرا شیـوه رنـدیـسـت گـذشتن از جان
غـیر تـسـلـیم و رضا ، یـاد نـداد اسـتاد م
( شعر از ذاکری )