چندی پیش در وبلاگی شعری بشرح زیر نظرم را جلب کرد که که خطاب به سهراب و سپهری سروده شده بود
صبر کن سهراب !
گفته بودی :
«قایقی
خواهم ساخت
دور خواهم شد از این خاک غریب»
قایقت جا دارد ؟
من هم از همهمه اهل زمین دلگیرم
بنده نیز بخشی را به آن اضافه کردم که امید دارد مورد قبول اهل نظر واقع
شود .
««صبر
کن سهراب !
گفته بودی :
«قایقی
خواهم ساخت
دور خواهم شد از این خاک غریب»
قایقت جا دارد ؟
من هم از همهمه اهل زمین دلگیرم »»
لحظه ای بیش بمانم چه بسا می میرم
راستی سهراب!
یکی بر من گفت:
می توان با سرودی نو خواند
می توان با تو به اقصی زمان
زورق کوچک خود را آرام
دور از چشم زمین
رو بسوی ابدیت ها، راند
جان سهراب منم دلگیرم
لحظه ای بیش بمانم
بخدا می میرم
قول و صد قول که حرفی نزنم
و سکوت پر احساس تو بر هم نزنم
دستهایم خالیست
تورم از صید تهی
یاد دادی که دل از آرزوی مروارید چون تو لبریز کنم
شود آیا که بمن هم برسد زین دریا
دانه ای در صدف اما بیرنگ؟
صبر کن سهراب !
قایقت جا دارد ؟
که من از این همه نیرنگ و ریا بیزارم
میدهد همهمه اهل زمین آزارم
می شود با تو بیایم آنسوی؟
پشت آن کوه بلند
پشت آن جنگل سبز
تا ببینم که در آن سوی زمین
باز هم قلب شقایق خونست؟
رخصتی ده که بیایم ای دوست
پشت آن دریاها
پشت آن صحراها
تا بپرسم که در آن سوی زمین
قیمت یک دل عاشق چند است؟
( ذاکری )