همچـو نسیـم صبـحـدم ، بی تـو ز خانـه می روم

بی تـو ازایـن سـرای غم ، همچو زمانه می روم

 

مانـدن مـن چه سـود اگر ، نیست تـورا علاقه ای

تـا ز تـو دورتـر شـوم ، روز و شـبـانـه می روم

 

غـیـرِ غـمـت نصیب مـن ، نیست یکی رفیقِ راه

هـمـره غـم بـه جای تـو ، شانه بـه شانه می روم

 

قصـه وسـرگـذشتِ من ، اوجِ هزارویکشب است

شـهـر بـشـهـر کـو بـکـو ، همچـو فسانه می روم

 

داغ غـمـت چـنـان زنـد ، شـعـلـه بـه خـرمـنِ دلم

آتـش و دود می شـوم  ، هـمـچـو زبـانه می روم

 

در دل مـوج هـای غـم ، غـرقـم و نـیـسـت طاقتم

هـمچـو شکـسـتـه قایـقـی ، سـوی کرانه می روم

 

نیست کـسـی کـه دسـت مـن ، گـیرد و یاریم کند

اشک ، روان به صورتم،دست به چانه می روم

 

روزو شبم به یک روال ، می گذرد ، گمان کنم

مرگ منم رسیـده است ، سـوی گـمـانه می روم

 

ذاکر دل شکـسته  را ، گو که نپرسد این سـوال

بـا چـه بـهـانـه  آمـدم ، بـا چـه بـهـانـه مـی روم

 

شعر از ذاکری

 

غزل زیر با الهام از غزل زیبای ترکی عارف و حکیم سخن آفرین ، مولانا محمد فضولی است امید مورد پسند دوستان ادیب و خوش ذوقم قرار گیرد .

 

 

 

 

 

آنکـه هـر لحظـه بِـرَنـگی ، قصـد جولان می کند

هر طرف جولان کند صد صیـد و قـربـان می کند

 

آنـکـه محـرومَـم نـمـود هـرلـحـظـه از بـزم وصال

غـیـر را هـر شـب کنارِ خویش ، مهمان می کند

 

آنـکـه هـر لحظـه بـه تـیـغ رشک ریـزد خون من

مِی خـورد بـا غیر و سیـرِ، باغ و بستان می کند

 

هــر شـبـی بـِـشنـیـد ، داد و نــالــه و افـغــان مـن

ای دریغ هـیـچَـم نگفت ، آن کیست افغان می کند

 

هـر زمان خـواهـد که نومیـدم کنـد ، خاطر پـریـش

پـیـش جـمـع دوسـتـان ، زُلفش پـریشان می کند

 

یـارِ دُشـمَـن خـویِ مـن ، قـصـدِ هـلاکـم کرده باز

گـریـه هـای زارِ مـن ، او را چـه خـنـدان می کـنـد 

 

دردعـشـق وعـاشقی درمان هردرد وغمی است

عـشـق را نـازم کـه هـر دردی و درمـان می کند

 

صـبـر کـردم طـعـنـه هـای زاهـد ظاهـر پـرسـت

قـدرت صـبـر است هـر کافـر ، مسلمان می کند

 

نـا تـوانـم سـاخـتـه ایـن دردِ هـجـرانش ، عـزیـز

درد هـجـران را فـقـط خـوابـسـت درمان مـی کند

 

شاعر از شعر فـضـولی ، گیرد ایـن الـهــام هــا

او نــدارد تـرسـی از اقـرار و اذعـان مـی کـنــد

 

ذاکـر از عـشـق تـو دارد زخـم هـای بـی شـمـار

تـا نـبـیـنـد مُـدعـی ، از دیــده پُـنـهـان مـی کـنـد

 

شعر از ذاکری


لازم به توضیح است برای اینکه ابیات و مصراع ها از نظر مفاهیم نزدیک به شعر مولانا فضولی باشد ناگزیر بودم ترتیب خاصی را رعایت نمایم . بعنوان مثال درمان درد هجران ، وصل هست و ایشان تعبیر خواب را بکار می برند برای همین بنده هم دقیقاً سعی کردم از همان واژه استفاده کنم . البته می شد با کمی تغییر به این شکل نیز نوشت : (غیرِوصل ، خوابست دردم را که درمان می کند ) با سپاس از دوستان نازنینم .