همچـو نسیـم صبـحـدم ، بی تـو ز خانـه می روم
بی تـو ازایـن سـرای غم ، همچو زمانه می روم
مانـدن مـن چه سـود اگر ، نیست تـورا علاقه ای
تـا ز تـو دورتـر شـوم ، روز و شـبـانـه می روم
غـیـرِ غـمـت نصیب مـن ، نیست یکی رفیقِ راه
هـمـره غـم بـه جای تـو ، شانه بـه شانه می روم
قصـه وسـرگـذشتِ من ، اوجِ هزارویکشب است
شـهـر بـشـهـر کـو بـکـو ، همچـو فسانه می روم
داغ غـمـت چـنـان زنـد ، شـعـلـه بـه خـرمـنِ دلم
آتـش و دود می شـوم ، هـمـچـو زبـانه می روم
در دل مـوج هـای غـم ، غـرقـم و نـیـسـت طاقتم
هـمچـو شکـسـتـه قایـقـی ، سـوی کرانه می روم
نیست کـسـی کـه دسـت مـن ، گـیرد و یاریم کند
اشک ، روان به صورتم،دست به چانه می روم
روزو شبم به یک روال ، می گذرد ، گمان کنم
مرگ منم رسیـده است ، سـوی گـمـانه می روم
ذاکر دل شکـسته را ، گو که نپرسد این سـوال
بـا چـه بـهـانـه آمـدم ، بـا چـه بـهـانـه مـی روم
شعر از ذاکری
خیـال روی چـون مـاهـت پـریشـان می کـنـد مـا را