چندی پیش غزلی را از استاد شهریار خواندم که باستقبال حضرت حافظ رفته است . آنجا که می فرماید :
نیسـت در شهـر نـگـاری که دل از مـا ببرد
بختم ار یـار شود ، رخـتـم از ایـن جـا ببرد
و استاد شهریار فرمودند :
زلـف آن اسـت که بى شـانـه دل از جا ببرد
نـه کـه از ، مـاشـطه هم زحمت بى جا ببرد
و این غزل الهام بخش غزلی شد که در همان وزن قافیه سروده شد و اینک تقدیم حضور انور عزیزان می شود امید که مقبول افتد و چون گذشته مورد پذیرش و استقبال یاران گردد.
با سپاس مجدد: سید عباس ذاکری
***********************
دلبـر آنسـت به یک غـمـزه ، دل از ما ببرد
دل و دین ، دفتر و دیوان ، همه یکجا ببرد
مِهرِ رویش چـو زند خیمه بـر آفـاق جهان
ما ه و خورشید بخواری ، همه از جـا ببرد
بر من ای پاکدلان ، خُـرده مگیریـد از آنک
هـر که بـیـنـد رخِ او ، خیـمه بصحـرا ببـرد
عاقلان را خبر از، حـال دل مجنون نیست
شـوقِ دیـدارِ رُخَـش ، هـوش ز دانـا بـبـرد
هـمچو یـوسُـف اَگَـرَم نیست مـرا بخت بلند
دارم عشـقـی ز جـنـون ، تـا دل لـیـلا بـبرد
ما نـداریـم مَـطاعـی بِـجُـز این خوشه خون
تـا کُـنَـد دهــر طـمع ، زود بـه یغما ببـرد
حـاصـلِ عُـمـرِ مـن این دامن گوهرخیزست
حسـرَتـا سـود کسـی نیسـت ، بسـودا ببرد
عشـقِ شیرین بِکَـنَد ، ورنه نبودش فرهـاد
آن تـوانـی کـه چــنـان ، راه بـه خـارا ببرد
ساقیا جـام مِی اَم دِه ، نَکُـنَـد سـیـل غـمـش
بی خبـر از همه کس ، هستییم از جا ببـرد
بـلـبـل غـمـزده را ، نیسـت خـبـر ازدلِ گـل
که خـزان کـرده کمیـن ، خنده ز سیما ببرد
ذاکـرا ،سـیـنه ما جلـوه گه و خانه اوسـت
از مـروّت نَـبُـوَد ، رَخـت از ایـنـجـا بـبـرد
شعر از: سید عباس ذاکری
خیـال روی چـون مـاهـت پـریشـان می کـنـد مـا را