ماه تابان
ز مـا پـوشـیـده می دارد نـگـارم مـاه تـابـان را
سَـزا باشد که بشکافـم به صد خنجر گریبان را
چه می گویی نگریم من دلت رنجور می گردد
به یعقوبت خـدا داده ، همین چشمـان گریان را
بـه زنـدان غـمـت گرچـه اسیرم بی کس و تنها
بـیـاد تـو تـحـمـل می کـنـم ایـن بند و زندان را
ز آه سینه ام غـافـل مـشـو چون بـَرکِشَم از دل
بـه آتـش می کـشـم آنی هـمـه کوه و بیابان را
بیا جانا مکن دوری دراین پیری تـوانـم نیست
تحمل چون کنم یا رب عذاب بار هجران را
مَـبـار ای آسمـان دیگـر درایـن شبهای تنهایی
که اشک دیده ام بگرفته جای سیل وباران را
ز حد بگذشت غمهایت ، زتلخی ها مگودیگر
مرنجان بیش ازاین ذاکر دل رنجوریاران را
شعر از ذاکری
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۳:۵۳ ب.ظ توسط ذاکری
|
خیـال روی چـون مـاهـت پـریشـان می کـنـد مـا را