شـد نـصـیـبـم ز تـو ایـن ، دیـده خـونـبـار مرا
مـی کـُـشَـد آخــرِ کــار ، حـســرت دیـدار مرا
مـن نگویم کـه رهـایـم کـن از ایـن کـنـج قـفس
لِــیـک از بـهــرِ خــدا ، کــم بـِده آزار مـرا
گرتوخوش باشی ازاین گردش دوران کافیست
بـه جـهـنـم کـه کِـشَـد ، هِـجـر تـو بـر دار مرا
هـر طـرف می نـگـرم ، سـایـه یـک تنهائیـست
جز غمت نیست کسی ، مونس و غمخوار مـرا
دیدن دشت و دمن ، یک دل خوش می خواهـد
رفـتـه از خـاطــر دل ، چـهــره گـلـزار مـرا
ای دل از بـهــر خـدا ، این همه بیهوده مَگـَرد
هـمـچـو پروانه سَرِ ، هر که کرد ، خوار مرا
ذاکـر از درد تـو ، چون مـار بخود می پیچـد
محرمی نیست خـدا ، غمـخـور و تیـمـار مرا
شعر از ذاکری
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۲:۵ ب.ظ توسط ذاکری
|
خیـال روی چـون مـاهـت پـریشـان می کـنـد مـا را