شـد نـصـیـبـم ز تـو ایـن ، دیـده خـونـبـار مرا

مـی کـُـشَـد آخــرِ کــار ، حـســرت دیـدار مرا

 

مـن نگویم کـه رهـایـم کـن از ایـن کـنـج قـفس

لِــیـک از بـهــرِ خــدا ، کــم بـِده آزار مـرا

 

گرتوخوش باشی ازاین گردش دوران کافیست

بـه جـهـنـم کـه کِـشَـد ، هِـجـر تـو بـر دار مرا

 

هـر طـرف می نـگـرم ، سـایـه یـک تنهائیـست

جز غمت نیست کسی ، مونس و غمخوار مـرا

 

دیدن دشت و دمن ، یک دل خوش می خواهـد

رفـتـه از خـاطــر دل ، چـهــره گـلـزار مـرا

 

ای دل از بـهــر خـدا ، این همه بیهوده مَگـَرد

هـمـچـو پروانه سَرِ ، هر که کرد ، خوار مرا

 

ذاکـر از درد تـو ، چون مـار بخود می پیچـد

محرمی نیست خـدا ، غمـخـور و تیـمـار مرا

 

شعر از ذاکری

دیشب به اشک چشم خویش،راهی به دریا می زدم

بـا  آه پــر سـوز  و  شــرر ،  آتـش بـه صـحـرا می زدم

 

در  فـرقــت  آن  مـاهــرو ، بــا  غـم  نـشـسـتم روبــرو

خـون از دو چشمم در صـبـو، بـا مـی به یکجا می زدم

 

شعر از ذاکری