غزل غمگسار می آید

بیـا کـه بـا تـو بهـارم  !  بـهـار می آید

امـیـد  رفـتـه  ز کـف در کـنـار  می آید

دوای درد مـنـی  ای طبیـب معجــزه گـر

نـفـس بشـوق تـو بـا غـم  کـنـار می آید

اگـر شکسـته دلـم را  رفیـق بـی مـقـدار

چـه غم که از پس آن  غمگسار می آید

ز طعنـه های سیه دل مخورغـم ای جانا

که زود پیش پای توبس شرمسارمی آید

فـدای چشـم خـمارت  که دل بَـرَد هَـر دَم

بِـبُـرد دل ز کـف  ایـنک  خـمـار می آیـد

بمان به بـاغ دلـم بـا تو گل دهد  عشقـم

کـه عشـق بـی تـو نگارا چو خـارمی آید

سخن ز عشق تو گیرد بها وقدر و قوام

که واژه واژه غـزل چـون شرار می آید

اگـر بـه لطف سخن  پِی بَرَد کسی ذاکـر

بـه پـای سـر بـه بَـرَت بـی قرار می آید

شعر از ذاکری

تقدیم به کسی که بی بهانه و صادقانه عشق می ورزد