گذری بر خاطرات گذشته
با تو دارم بس سخن ها ، در خیال خویشتن
گفتگوئـی بـا تو تـنـهـا ، در خیال خویشتن
مـی روم در زیـر باران تـوی جنگلهای سبز
با تـو در دشت و دمن ها در خیال خویشتن
سر دهم آواز تصنیفی که با هم خوانده ایم
یـادگاری از کـهـن هـا ، در خیال خویشتن
در کـنـار آتـشـی تـا دم دمـای نیمه شب
می نـشـانـم بر چمن ها ، در خیال خویشتن
می فشارم در بغل تا جملگی یک تن شویم
عاشقم بـر این شدن ها ، در خیال خویشتن
بـا تو ای آرام جان عمرم بسر شد ای دریغ
روی تو هرگز ندیدم جز خیال خویشتن
شعر از ذاکری ( ادامه دارد )
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۳ ساعت ۳:۴۳ ب.ظ توسط ذاکری
|
خیـال روی چـون مـاهـت پـریشـان می کـنـد مـا را