با تو دارم بس سخن ها ، در خیال خویشتن

گفتگوئـی بـا تو تـنـهـا ، در خیال خویشتن

مـی روم در زیـر باران تـوی جنگلهای سبز

با تـو در دشت و دمن ها در خیال خویشتن

سر دهم آواز تصنیفی که با هم خوانده ایم

یـادگاری از کـهـن هـا ، در خیال خویشتن

در کـنـار آتـشـی تـا دم دمـای نیمه شب

می نـشـانـم بر چمن ها ، در خیال خویشتن

می فشارم در بغل تا جملگی یک تن شویم

عاشقم بـر این شدن ها ، در خیال خویشتن

بـا تو ای آرام جان عمرم بسر شد ای دریغ

روی تو هرگز ندیدم جز خیال خویشتن

شعر از ذاکری ( ادامه دارد )