ای بی خبر از حـالـم ، دریـاب مرا گاهی

یک چنـد بـه دیـدارم ، از لطـف بیا گاهی

 

من در پَـسِ ایـن خـانـه ، زنـدانی غمهـایم

بـاز آ و رهــایـم کـن ، از راه وفــا گـاهی

 

مشتاقی دیدارت ، برد از کف من صبـرم

بر عاشق خـود جـانـا ، رحمی بِـنـما گاهی

 

بـاز آ و بـرم بنشیـن ، ای یـوسـف کنعـانم

این کلبه احزان را، پر کـن ز صفـا گاهی

 

نِی خواب بچشم آید بینم رخ تو در خواب

نِی چهره برافروزی چون ماه مـرا گاهی

 

ایـن گـریـه و زاری هـا ، آخـر بـه چـکـار آید

دستی بسرم بـرکش ، برگرد ز جفا گاهی

 

ذاکرشب هجران راسخت است سحرکردن

با چشم تَری برخوان ، ذکری و دعا گاهی

 

شعر از ذاکری