چیست مقصودت از این آزار ، عاشق کیش را

گـردنـم مـفکـن خـدارا ، هِـی گـنـاه خـویـش را

 

عـهـد بـشـکستی و مـا را ، بـی وفـا پـنـداشتی

سُست عهدا دور کن ، این فکر بد ، اندیش را

 

زخم ها خوردم من ازآن  ناوک چشمان مست

کِی شَـوَد مـرحـم نهی این سینـۀ ، پر ریش را

 

مـسـتی چَـشمان تـو،  سودای دل مشکل نمود

غـیـرِ جـان نَـبـوَد بـهـائـی ،تا دهد درویش را

 

هر که را در سر بود سودای عشق و عاشقی

بایدش باهم کشد صد نوش وهم ،صد نیش را

 

ذاکـر از بـهـر تـو جانا ،  قصه ها  دارد بسر

کـو مجالی تـا کُـنَـد اِقـرار ، عشـق خویش را

 

 

شعر از ذاکری