چیست مقصودت از این آزار ، عاشق کیش را
گـردنـم مـفکـن خـدارا ، هِـی گـنـاه خـویـش را
عـهـد بـشـکستی و مـا را ، بـی وفـا پـنـداشتی
سُست عهدا دور کن ، این فکر بد ، اندیش را
زخم ها خوردم من ازآن ناوک چشمان مست
کِی شَـوَد مـرحـم نهی این سینـۀ ، پر ریش را
مـسـتی چَـشمان تـو، سودای دل مشکل نمود
غـیـرِ جـان نَـبـوَد بـهـائـی ،تا دهد درویش را
هر که را در سر بود سودای عشق و عاشقی
بایدش باهم کشد صد نوش وهم ،صد نیش را
ذاکـر از بـهـر تـو جانا ، قصه ها دارد بسر
کـو مجالی تـا کُـنَـد اِقـرار ، عشـق خویش را
شعر از ذاکری
+ نوشته شده در جمعه ۲۰ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۲:۳۳ ق.ظ توسط ذاکری
|
خیـال روی چـون مـاهـت پـریشـان می کـنـد مـا را