تـا در دل مـن عـشـق تـو انـدوخته شد
جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد
عـقـل و سـبـق و کـتـاب بـر طاق نهاد
شـعـر و غـزل دوبـیـتـی آمـوخـتـه شد
رباعی از مولوی
تـا دردل مـن ، درد وغـم اندوخته شد
زد شعله به هستی ام دل افروخته شد
بـسـیار سـخــن بـود مـرا بـا تـو ولی
غــم آمـد و بـا گـریـه لـبـم دوخته شد
شعر از ذاکری
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۰ ب.ظ توسط ذاکری
|
خیـال روی چـون مـاهـت پـریشـان می کـنـد مـا را