غزل حال پریشان
می روم ، از بَرَت ای ، زیـنـت خوبان امروز
می رسـد قـصـۀ مـن ، بـا تـو بـه پایـان امروز
حـســرت دیـدنِ رویــت بـدلـم مـانـد ، دریـغ
چـه جفـاهـا که نکـرد ، دیــدۀ گـریـان امروز
کـلـبــۀ کـوچـک مـا ، بـاغ ِ جِنـان بــود مرا
مـی شـود بی عَـَسـس و پـاس نگـهـبـان امروز
خـوش نگـهـدار دلی را کـه سـپـردم ز صـفـا
مأمن عشـق خـود ای دوسـت مسـوزان امروز
ای غمت بردل وجان، ایـن همه بیدادزچیست؟
صـبـر کُـن پیشه ، بـر این آتش هجران امروز
اُف بـر ایـن چـرخ جـفـاکـار کـه خورشید مراد
کــرد از بخت سـیـه ، مـخـفـی و پنهان امروز
گر خوشی یافت دل از با تو دمی خوش بودن
می دهـم بـَهـرِ غَـرامـت ، همـه تـاوان امروز
وعـدۀ وصـل کـه گـفـتی ، همـه در یـاد منست
هـسـت در خـاطـرمن، صحبت و پیمان امروز
عاشقی درد غریبی است که درمـانـش نیست
فـرصتـی نیست دگر ، کش مَده درمان امروز
تـا کـه عشقـت ز ازل، نقش شده بر دل و جان
قـسـمتـم گـشتـه از آن ، سـیـنـه بـریـان امروز
ذاکـری از تـو نــدارد ، گلــه ای ای گـلِ نــاز
گرچه سهمش ز تو شـد ، حـال پریشان امروز
شعر از ذاکری
خیـال روی چـون مـاهـت پـریشـان می کـنـد مـا را