بازخوانی یک شعر قدیمی سپید

**************************

شکوه عشق 

.........

گفتم تو..

گفت من؟

گفتم نه ! من...

گفت دیوانه ای

گفتم وقتی هستی آرامم

گفت هذیان می گوئی...

خندیدم....

ساکت شد...

وسر بزیر افکند

خوب که نگاه کردم ...

زیر گیسوان بر رخ ریخته

آرام می گریست

من شکوه عشق را در دیوانگی دیدم آخر او هم دیوانه شده بود

نوشته از ذاکری