چند بیتی از یک غزل

چـنـدی بُـوَد چـو غـنچـه دلـم وا نمی شود

غم های دل ، بـه بحر عمان جـا نمی شود

گـِریَم ز داغ لاله وُشـان وطن ، چـه سـود

این عقده ها بـه اشک روان وا نمی شود

هــل مـن معـیـن مـردم بـیـچــاره نـشـنـود

گـویـا بـه خـواب رفتـه خدا ،پـا نمی شود

مـردم ! ازاین خـدای دروغـیـن حـذر کنید

بـا این هـزار چهـره کـه سـودا نمی شود

چشـم انتظار مرگـم و گویـا کـه آن عزیز

سـرگـرم غنچـه چینـی و پـیـدا نمی شود

اینجا کسی به فکر کسی نیست ای دریغ

بـی دسـت غـیـب زخمـه مداوا نمی شود

شعر از ذاکری