تو سرم بازار مسگرهاست

« توسرم بازار مسگرهاست » می فهمی ؟
در نگاهم مرگ رؤیاهاست می فهمی ؟
بر لبانم تاولِ یک بوسۀ خشکیده می بینی ؟
گونه هایم غرق حسرت هاست می فهمی ؟
سینه ام لبریز ِ عشقی ، از کهن مانده
گیسوانم مست طوفانهاست می فهمی ؟
ذاکری
احساسی که از این تصویر با جمله بالای آن در من پیدا شد سبب گردید بحالت نثر منظوم در وصف حالت آن چند جمله ای اضافه کنم. .
با تشکر
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت ۲:۵ ق.ظ توسط ذاکری
|
خیـال روی چـون مـاهـت پـریشـان می کـنـد مـا را