غزلی طنزواره
آتـشی انـداخـت بـر جانم بـه بـوس
دلـبــری زیـبــاتـر از تــازه عـروس
چه عروسی صورتش چون قرص ماه
خـوبـروئـی مهـربـان ، نـاز و مـلـوس
چـون گرفـتـم در بـغـل او را بـه مهـر
گـُر گـرفت وگفـت ، لـبـهایم بـبـوس
غـرق بـوسش ساختم سر تـا به پـا
سـوخـتـم از گـرمی و هـُرمِ نـفـوس
آتـشـی بـرخـاسـت از اجـمـاعـمـان
چون تـوان گفتن چـِها شد با عروس
ناگهان جستم ز خواب خـوش دریـغ
در بـغل دیدم یکـی همچون ونـوس
شعر از ذاکری
+ نوشته شده در شنبه ۸ مهر ۱۴۰۲ ساعت ۱۲:۲۷ ق.ظ توسط ذاکری
|
خیـال روی چـون مـاهـت پـریشـان می کـنـد مـا را