آتـشی انـداخـت بـر جانم بـه بـوس

دلـبــری زیـبــاتـر از تــازه عـروس

چه عروسی صورتش چون قرص ماه

خـوبـروئـی مهـربـان ، نـاز و مـلـوس

چـون گرفـتـم در بـغـل او را بـه مهـر

گـُر گـرفت وگفـت ، لـبـهایم بـبـوس

غـرق بـوسش ساختم سر تـا به پـا

سـوخـتـم از گـرمی و هـُرمِ نـفـوس

آتـشـی بـرخـاسـت از اجـمـاعـمـان

چون تـوان گفتن چـِها شد با عروس

ناگهان جستم ز خواب خـوش دریـغ

در بـغل دیدم یکـی همچون ونـوس

شعر از ذاکری