رخ جـانـانـه
امـشـبم نـیـز بـیـاد ، رخ جـانـانـه گذشت
تا سحـر ذکر لـبـش ، با می و پیمانه گذشت
آخر این درد جگـر سـوز به درمان نـرسید
عمـر بر آب شـد وُ از سر پـیـرانه گذشت
بـر درِ خـانـه نشـسـتم که بـبـیـنم رویـش
دلبـر آمـد ز سر کوچه چـو بیگانـه گذشت
عـاقـلا چـنـد کـنـی مـؤعظـه ام عاقل شـو
کار مـن در ره او ، از حـد دیـوانه گذشت
غافل از خویش شدم ، عهد جوانی طی شد
همچومـاه از لب ایـوان کـه دزدانه گذشت
ذاکری خوش بنشین جام مِی ات پُر مِی باد
غم عمری چه خوری گوشه میخانه گذشت
شعر از ذاکری
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۲ ساعت ۴:۱۸ ب.ظ توسط ذاکری
|
خیـال روی چـون مـاهـت پـریشـان می کـنـد مـا را