رخ جـانـانـه

امـشـبم نـیـز بـیـاد ، رخ جـانـانـه گذشت

تا سحـر ذکر لـبـش ، با می و پیمانه گذشت

آخر این درد جگـر سـوز به درمان نـرسید

عمـر بر آب شـد وُ از سر پـیـرانه گذشت

بـر درِ خـانـه نشـسـتم که بـبـیـنم رویـش

دلبـر آمـد ز سر کوچه چـو بیگانـه گذشت

عـاقـلا چـنـد کـنـی مـؤعظـه ام عاقل شـو

کار مـن در ره او ، از حـد دیـوانه گذشت

غافل از خویش شدم ، عهد جوانی طی شد

همچومـاه از لب ایـوان کـه دزدانه گذشت

ذاکری خوش بنشین جام مِی ات پُر مِی باد

غم عمری چه خوری گوشه میخانه گذشت

شعر از ذاکری