چشم مخمور
ما به تیـر نگهـت سـینه سـپر سـاخته ایم
چـشم مخمورتورا دیده ودل باخـته ایم
چند گوئی که بکوی توبسی مجنون است
ما که درکوی جنون خیمه برافراخته ایم
تا که یک جرعه می ازلب ساقی جسـتیم
فارغ ازهردو جهان وبتو پرداخـته ایم
به امـیدی که ببـیـنیم رخ لیــلی در چــاه
ترک تن گفته وجانرا به چه انداخته ایم
ما به کـنج در میخـانـه چه شـبهای دراز
تـوسـن یـاد تـورا تـا به سـحرتاخـته ایم
( شعر از ذاکری )
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۳:۴۰ ب.ظ توسط ذاکری
|
خیـال روی چـون مـاهـت پـریشـان می کـنـد مـا را