بـعـدِ عمـری بـاز دیـدم ، گـلـعــذار خـویـش را
طفـلِ دل لـرزیـد و داد از کف ، قرار خویش را
بــرف پـیـری گـر نـشـسته بـر سـر و رویـم ولی
بـر رُخِ آن بی وفــا ، بینـم بـهــار خـویـش را
عـمـر مـا دیگـر سـرآمـد وقـتِ رفــتن شـد رفیق
هر شبی در خواب خوش ، بینم مزار خویش را
بی کس و تنها در این شهر خودم ، گشتم غریب
بـا کـه گـویـم قـصـۀ ، حـالِ نَــزار خویش را
دوسـتی دیـگـر نمی بـیـنم ، کـه بـا او ، سَر کنم
چـنـد روزه مـانـده از ، عـمـرِ مرار خویش را
خـلـق می گـویند بد عهدی ، گـناهی اکبـر است
مـنـکه نـشـکـسـتم خـدا دانـد ، قـرارِ خـویـش را
ذاکـرا شـیـون مـکــن ، تاکِی بِنالی همچو نِی
حـفـظ می بـاید نـمود ، در غم ، وِقار خویش را
شعر از ذاکری
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۳:۲۵ ق.ظ توسط ذاکری
|
خیـال روی چـون مـاهـت پـریشـان می کـنـد مـا را