بـعـدِ عمـری بـاز دیـدم ، گـلـعــذار خـویـش را


طفـلِ دل لـرزیـد و داد از کف ، قرار خویش را

 

بــرف پـیـری گـر نـشـسته بـر سـر و رویـم ولی


بـر رُخِ آن بی وفــا ، بینـم بـهــار خـویـش را

 

عـمـر مـا دیگـر سـرآمـد وقـتِ رفــتن شـد رفیق


هر شبی در خواب خوش ، بینم مزار خویش را

 

بی کس و تنها در این شهر خودم ، گشتم غریب


بـا کـه گـویـم قـصـۀ ، حـالِ نَــزار خویش را

 

دوسـتی دیـگـر نمی بـیـنم ، کـه بـا او ، سَر کنم


چـنـد روزه مـانـده از ، عـمـرِ مرار خویش را

 

خـلـق می گـویند بد عهدی ، گـناهی اکبـر است


مـنـکه نـشـکـسـتم خـدا دانـد ، قـرارِ خـویـش را

 

ذاکـرا شـیـون مـکــن ، تاکِی بِنالی همچو نِی


حـفـظ می بـاید نـمود ، در غم ، وِقار خویش را

 

شعر از ذاکری