زیبا رخ و زیبا قد و زیبا نگاهی
از دل دعایت می کنم من گاه گاهی
از من گذشته تا که شیدای تو باشم
تنها کِشَم در حسرتت از سینه آهی
من چون سحابی سوخته در آسمانها
تو آفتاب روشنی ، بهتر ز ماهی
تو چون گل خوش رنگ و بو اندر بهاران
من بلبلی پر ریخته ، گم کرده راهی
دیگر چه گویم از تو ای زیبای هستی
زیبد تو را بر ملک هستی پادشاهی
روزی اگر افتد گذر ، بر ما نظر کن
زیبا بود عکس مه افتاده چاهی
دیگر بس است و بیش از این تصدیع نگردم
گر چه سخنها دارم از بخت سیاهی
ذاکر حدیث حسن تو با ماه گوید
موران قناعت می کنند بر پرّ کاهی
شعر از ذاکری
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۳:۴۴ ق.ظ توسط ذاکری
|
خیـال روی چـون مـاهـت پـریشـان می کـنـد مـا را