شـب هجـران و اشـک بـی امـانم
فـضــا آکــنــده از ، آه و فـغـانـم
کـنـون ماندم که ایـن الباقی عـمـر
بـه تنهـائی بـه پایان چـون رسانم
رفیقان یـک بـه یـک رفتند یـا رب
عـنایـت کن ، رسـان بـر دوستانم
بـه هـر سـو بنگرم دشـت مشوّش
نشد یک جای خوش ، منزل نشانم
نصیـبـم زیـن جهـان دلواپسی بود
نـدارم خـاطـر خـوش زیـن جهانم
هـمـه گـویـنـد بـس کن عاشقی را
ولی تـا عـشـق بـاشـد مـن جـوانم
اگـر ذاکـر بـراه عـشـق جـان داد
چـرا مـن غـافـل از این ره بمانم
شعر از ذاکری
خیـال روی چـون مـاهـت پـریشـان می کـنـد مـا را