کجا روم به که گویم غم نهانی خویش بـراه عشـق نهادم ،دل و جـوانی خویش
نهاده سربه گریبان،نشسته ام بکناری هـمی نظاره کنم ، موسـم خزانی خویش
نه درد درمن اثرمیکند،نه جوروستم عجب!کسی نشناسم بسخت جانی خویش
(شعر از ذاکری )
غزلی زیبا و دلنشین ازجناب « نیر» رحمه ا... علیه ،الهام گرفته از غزل زیبای شیخ اجل سعدی شیرازی جهت استفاده دوستان تقدیم می گردد. جهت مقابله غزل سعدی نیز در ذیل درج می شود. لازم بذکر است قبلا مطالب کوتاهی راجع استاد مسلم جناب نیر تبریزی ارائه شده است . که امید است در فرصت های دیگر راجع به حضرت ایشان سخن ها و نکته ها بسیاری گفته شود.
بــگــذار تــا بمـــاند ، چشـمم بـرهــگذاران
پـاداش آنـکـه نشـناخـت قــدر وصـال یـاران
ای ابـر نـوبــهاری ، بــاران نبــار دیـگــر
طـوفـان چشـمم امروز، بـگـرفته جای باران
یارب مباد کس را حیران دو دیده چون من
چشـمی بـروی منـظور چشـمی بـناقـه داران
ما بـار نـاقـه بسـتیم ، دل مـانـد پیـش دلــدار
کـارم بـه مشـگـل افـتاد ،ای خیل هم قطاران
ایسـاربـان خــدارا ، آهسـته ران کـه شـا یـد
دیـگـر فـــتـد بــرویــش ، چـشـم امــیدواران
چـشـمی بـروزگـاری بـود م بـگلــعـذاری
رفتیم و مـانـد بر چشم ، حسرت بروزگاران
گـو کـان سـتاره ی روز، بـار دگـر بـتا بـد
هر شب شمارم اختر ، چون چشم شبگذاران
درد دل غمـینم ، نـاگـفـته مـانـد بـا دوسـت
لخـتی عــنان بــداریــد ، ای خـیل رهسپاران
رفت از خزان هجران ،گلهای عیش بر باد
دریـاب بـوسـتا ن را ، ای شـوکـت بــهاران
از پـا فــتادگـانـیم ، بـگـذر ز مـا و مـگــذار
ما را در ایـن بـیابـان ، ای مـیر شهـسواران
زحمت بروزه داران ازفضل اوعجب نیست
ای ابـر ، هـین فـرو بـا ،بر فرق میگساران
گـو چـشم روزگـاران ، بـر حـال مـا بگـرید
گـر لطـف شـه نـگـیرد ، دسـت گناهکاران
فــرمـانـروای محـشـر ، میـنو گـسار کـوثــر
دادار بــنـده پـــرور، ســـالار تــاجــداران
بـاد صـبا به جـانـان ، بـر گـو که مانده نــیر
دور از تـو بـا دل زار، انـدوه غـم هـزاران
و اما غزل زیبا حضرت شیخ اجل سعدی که آوازه شهرت او بر همگان آشکارومبرهن است .ونامی جهانی دارد.
بـگـذار تـا بـگـریـم ، چـون ابـر در بـهاران
کـز سـنگ نـالـه خـیزد ، روز وداع یاران
هر کـو شـراب فـرقت ،روزی چشـیده باشد
دانــد کـه سخـت بـاشـد ، قـطع امــیدواران
بـاسـا ربـان بـگـوئـید ، احـوال آ ب چـشـمم
تـا بـر شـتـر نبنـدد ، محـمـل بـروز بـاران
نـگـذاشــتند ما را ، در دیــده آب حـســـرت
گـریـان چـو درقیـامـت ، چشـم گناهکاران
ای صبـح شـب نشـینـان ، جانم بطاقت آمـد
ازبسکه دیرماندی ، چون شام روزه داران
چندین که بر شمردیم ، از ماجرای عشقـت
انـدوه دل نگـفـتـیـم ، الا یـک ازهــزاران
سعدی ! بـروزگاران ،مهری نشسته بر دل
بـیرون نمی تـوان کـرد ، الا بـروزگـاران
چنـدت کنم حکایت ، شرح اینـقـدر کـفایت
با قی نمی توان گـفـت ، الا به غمگساران
خیـال روی چـون مـاهـت پـریشـان می کـنـد مـا را