رفـتــم امّـا رفـتـنـم ، از روی دلخواهـی نـبــود

غیـر رفـتـن پیش رویـم ،عشق من راهی نـبـود

 

سـیـل اشکـم پشت دیـده ، آه هـا  سـد کرده بـود

گـر کنون بشکسته سـد ، بـر سینه ام آهی نبـود

 

غـم فـرو می ریـزد از دیـوارودر، بـر سرمرا

هـر چه گشتم تا بگویـم درد خود ، چاهی نبود

 

بـی کسی های مـرا جـز غـم ، نمی دانـد کسی

غـیـر آغـوش غـمـت ، جا نـا پـنـاگـاهی نـبـود

 

گر هـمـه شب تا سحر سوزد ببالین شمع جان

تـیره بختی را نگر ، یک شب مرا ماهی نبود

 

نـا امـیـد از خـویـشـتـن ، در انتهـای زنـدگـی

گـوئـیا ایـن شـام یـلدا را ، سحـر گاهی نـبـود

 

ذاکرا ! از ناله و نـفـرین شـب ، پـرهـیـز دار

کار تقدیـر است ورنـه قصد بد خواهی نـبـود

 

شعر از ذاکری

 

حادثه بودن توست

پُر از حادثه کن مرا...!

"صبا کوشکی"

حوابيه:

حادثه بودن تو نبود

حادثه چرخش چشمان تو بود

هنگام عبور رهگذري با لبخند

حادثه بارش برف بود

از ابر نگاه تو

در چله تابستان عشق

هنوز غنچه يخ زده

بر لب

مرثيه مرگ عشق مي خواند

حادثه نه آمدن تو بود و نه رفتن تو 

حادثه زمین خوردن من بود 

در حضور هزاران تماشاگر 

و در میان خنده های ممتد آنان 

و همراهی تو با تماشگران 

چقدر طبیعی بازی کردی 

حادثه مرگ عشق بود 

در پستوی قلب من 

بر تابوت مرده چوب مزن 

بعد از سالها 

جز پوسیده اسخوانی نخواهی یافت 

 

 

شعر از ذاكري

 

تو رفتي

اما چه بي صدا

چه بي خبر

سردي هوا بهانه بود

پرندگاني كه كوچ را بلدند

منتطر تغيير نمي مانند

رفتني ها بايد بروند

امروز نه فردا

فردا نشد پسين فردا

سردي هوا بهانه بود

تو هواي تازه مي خواستي

كاش مي ماندي

من تازه از هرم نفسهاي تو گرم مي شدم

من تازه از عطر تن تو سرمست مي شدم

بودن تو در كنار من

فصل سرايش عاشقانه هاي من بود

صداي قهقه خنده هاي تو

زيباترين ترانه سكر آور من بود

ولي دريغ

هوا را بهانه كردي و رفتي

من ماندم و بغضي سنگين

من ماندم و حسرتي جانسوز

من ماندم و اشكهاي بي بهانه

من ماندم و جاي خالي تو

من ماندم و آهي ممتد كه رسوايم مي كند

من ماندم و دستهاي خالي كه هنوز بوي تو را مي دهند

من ماندم و شانه هاي خاليم كه روزي بستر صورت ماه تو بودند

من ماندم وعمری در بدری

من ماندم و سؤالی بی جواب

راستی هوا خیلی سرد بود ؟

شعر از ذاكري

چه شود تو را به اشارتي ، دل ما ز غصه رها كني

نسزد تو را به من غمين ، كه هزار جور و جفا كني

 

ز پي كه ميروي آنچنان ، تو عنان كشيده بشب نهان

كه بُوَد عيان مه بي نشان ، بَرِ ما به پرده چه ها كني

 

ذاكري

سـال هـا  رفـت ولـي ، يـاد تـو از يـاد نرفت

از تو چون من بكسي ايـن همه بيداد نرفت

 

نشناسيـم كـسـي را چـو مـن خانه خراب

شـادمـان آمـده از كـوي تـو ، نـاشاد نرفت

 

شعر از ذاكري

«عمريست كه مي بازم و يك برد ندارم

امـا چـه كـنـم عاشق ايـن كهـنـه قمارم»


اين بيت از آقاي اردلان سرافراز مي باشد كه آقاي معين بصورت ترانه خواندند البته شعر جناب اردلان بصورت ترانه و مثنوي مانندبوده بنده با اضافه كردن چند بيت در قالب غزل در آوردم كه اميددارد مورد قبول واقع شود .

«عمريست كه مي بازم و يك برد ندارم

امـا چـه كـنـم عاشق ايـن كهـنـه قمارم»


هرچند كه مِي نوشم ازاين ساغرگلگون

مسـتـم نكنـد بـاز همـش ، گيج و خمارم


بـردي زدلم ، صبر و قرار اي مه تابان

يـادي نـكـنـي از مـن و، از حال نزارم


گفتي كـه نـگريـم مـن و،  از درد ننالم

منع ام مكن اي دوست كه من ابربهارم


گفتي كـه بـرو طاقـت اين عشق نداري

جـانـا چه كنم ؟ بستـه دگر پـای فرارم

ذاكري

وقـتـی نمی آیـی گـلـم

 

وقـتـی نمی آیـی گـلـم ،  دل بـی قـراری می کند

در گوش من نِق می زند ، هِی آه و زاری می کند

 

وقـتـی نمی آیـی گـلـم ،  دنـیـا چـه دارد ارزشـی

گـل در کـنـار بـلـبـلان ، احسـاس خـواری می کند

 

وقـتـی نمی آیـی گـلـم ،  هر جا شـود رنگ خزان

بـاز آ  کـه  آن گـلـخـنـد  تـو  ،  کـار بـهـاری می کند

 

وقـتـی نمی آیـی گـلـم ،  غـم هم دچار غـم شود

نـازم بـه نـاز و قـهـر تـو ، الحق چـه کـاری می کند

 

شعر از ذاکری 18/3/97